مرتضى راوندى
512
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
قتل بابيها رفتار دولت و روحانيون با پيروان باب و بهاء ، برحسب شرايط زمان و مكان و اوضاع و احوال سياسى و اجتماعى مملكت فرق مىكرده است . ادوارد براون در كتاب خود ، صحنههايى از قتل بابيها را در اراك نشان مىدهد ، از جمله مىنويسد : در منزل حاجى آقا محسن عراقى درحالىكه ملا ابراهيم با حاجى آقا محسن ، مشغول گفتگو بود ، حاجى سيد محمد باقر مجتهد سلطانآبادى سر مىرسد و كاردى را كه زير قباى خود پنهان كرده بود بيرون مىآورد و ملا ابراهيم را در زير ضربات كارد ، از پا درمىآورد . در اين موقع ملا محمد على غفلتا وارد مىشود او نيز بههمين سرنوشت مبتلا مىشود . بعد ناصر الدوله با استفاده از اطلاعاتى كه ملا على جاسوس در اختيار او مىگذارد عدهء زيادى از بابيها و كسانى را كه مظنون بودند دستگير مىكند و آنها را در زيرزمين مرطوبى با كند و زنجير زندانى مىكند . در شب دوم ، قفل زندان را باز مىكنند و با فانوس وارد مىشوند « جلّاد گفت ما آمدهايم كه بابيها را به قتل برسانيم و به فراشها گفت ، شروع به كار كنيد . . . ميرغضب در مقابل نفر اول و دوم گذشت و در مقابل نفر سوم ، موسوم به ملا محمد ( نخود بريز كاشان ) توقف كرد ، و درحالىكه دو پاى او مفيد به كند و دو دستش در زنجير بود دهانش را باز كرد و بعد دستمالى را به شكل گلوله درآورد و در گلوى او فرو نمود و بعد چوب باريكى را روى دستمال گذاشت و با يك چكش ، مانند اينكه ميخى را مىكوبند روى چوب كوبيد تا اينكه فشار چوب دستمال را وارد گلو و در سينهء استاد محمد نخودبريز كرد . استاد محمد به اندازهء يك يا دقيقه با دهان باز و رنگ سياه و چشمهاى از حدقه درآمده مبارزه كرد ولى بعد به پشت افتاد و يكى از شاگردان جلّاد روى صورت او نشست تا آنكه بهكلى فوت كرد » « 1 » بعد كربلايى حيدر پوستيندوز و چند نفر ديگر را بههمين طرز فجيع كشتند « . . . بعد زنده و مرده را كه همه به يك كند اتصال داشتيم و نمىتوانستيم تكان بخوريم به حال خود در تاريكى گذاشتند . . . در بين ما يك پينهدوز قوزى بود كه در تمام مدت كشتار حتى رنگ صورت او تغيير نكرد و مرتبا به مناسبت حال و آن منظرههاى مخوف شعر مىخواند و يا از كتابهاى مقدس آياتى را تلاوت مىكرد و هنگامى كه جلّاد دهان رفقاى ما را بازمىكرد تا دستمال را وارد گلوى آنها كند مىگفت بهبه . . . اينجا بهشت و سرزمين وصال عاشق و معشوق است ، خوشا بهحال ما كه اكنون از اين دنيا مىرويم . . . صحبت او تا اندازهيى از وحشت ما مىكاست و بعد از آنكه جلّاد و شاگردها و همكاران او رفتند ، پينهدوز با حرارت زيادترى صحبت مىكرد و مىگفت بياييد كه ما يكديگر را به قتل برسانيم من رگى را مىشناسم كه در پشت گردن واقع شده و هرگاه او را فشار بدهيد ،
--> ( 1 ) و ( 3 ) . يك سال در ميان ايرانيان ، ادوارد براون ، ترجمهء منصورى ، ص 462 بهبعد .